بنر
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS
 
ظهور دوباره شهید حاج یونس زنگی آبادی
شروع به خواندن مطلب نمودم و هر چه بيشتر پيش رفتم ؛نااميد تر شدم ؛زيرا متوجه شدم از اين همه خاطره که مجموعه اي است از گفتار خانواده و دوستان و همرز مان آن شهيد ؛چيزي به هم نمي رسد که قابليت تبديل شدن به اثري داستاني را داشته باشد ؛زيرا آقاي کرماني باآن که شيوه کار مرا در کتاب اول که وفاداري کامل من به ارائه واقعيت است ؛پسنديده ؛اعتقاددارد اگر لعاب تخيل رادر تار و پود واقعيت بتنم ؛خواهم توانست اثري پديد آورم که نه تنها دينش را به واقعيت ادا کرده ؛بلکه ازآن نيز فراتر رفته و به قالب داستان نزديک مي شود که خود از مقوله باارزش هنر است.
بنا براين ؛من که ديروز در مغازه آقاي کرماني از شدت شعف احساس مي کردم مي توانم هر غير ممکني را ممکن کنم ؛حالابعد ازنزديک به سي و شش ساعت ؛نا اميدانه فکر مي کنم چنين کاري از من بر نمي آيد يا سخت برمي آيد ؛زيرا اگر کتاب اول من از نظر او موفق عمل کرده ؛به خاطر روش من و ديني است که به واقعيت نشان داده ام و از ورود تخيل به آن قاطعانه پرهيز کرده ام , حالا فکر مي کنم رفتاري برخلاف رفتار کتاب اول آيا مي تواند موفقيت کتاب دوم مرا تضمين کند ؟
وآيا براي نويسنده اي مبتدي مثل من که به اعتبار کتاب اولش توانسته به مرز نويسندگان حرفه اي نزديک شود ؛خطر ناک نيست که از روش کتاب اول خود عدول کند و روشي رادر پيش گيرد که هيچ گونه تجربه اي درآن ندارد ؟و آيا خوانندگاني که با کتاب اول من همدلي کرده اند درست به اين دليل نبوده که نظر خوشي نسبت به تخيل ندارند و واقعيت صرف را تشخيص داده اند ؛راه خود را از راه من سوا نکرده ؛به سراغ نويسنده اي ديگر نمي روند که همچنان به وا قعيت ارج مي نهد و بس؟
و از کجا معلوم که در اين پرداخت نيز موفق عمل کنم و دل خود رابه خوانندگاني علاقه مند به تخيل خوش کنم که از راه خواهند رسيد تا اتاق هاي هتلي راکه خوانندگان سابق من خالي کرده اند ؛پر کنند و به من دلگرمي ببخشند که هر اثري اگر جذاب باشد ؛چه به رنگ تخيل آلاييده شده باشد و چه فاقد آن باشد ؛خوانندگاني رابا خود همراه خواهد کرد که هر يک براي دلبستن به انواع آثار دلايل خاص خود رادارند .اين فکر باآن که تا حدودي دلخوش کننده بود ؛ به ترسي دامن زد که از واقعيتي انکار ناپذير ناشي مي شود و چهره خود رادر يک سوال هراس آور مي نمايد :اگر خواننده تو را به دليل عدم جذابيت اثر در نيمه راه يا همان ابتداي اثر رها کرد ؛چه؟
صداي زنگ تلفن هر چند مرا به شدت از جا پراند ؛اما بهترين و به جاترين پاياني بود که مي شد بر افکاري چنين نا اميدانه که هر لحظه صاحبش را بيشتر در خود فرو مي برد ؛قائل شد .گوشي راکه برداشتم ؛حال کسي را داشتم که نزديک به غرق شدن بوده ودر لحظات آخر توسط نجات غريق نجات يافته است .فکر مي کنم صداي سرزنش آميز نجات غريق که تو شنا بلد نيستي ؛چرا رفتي توي چهار متري ؟به اندازه صداي پدري مهربان نوازش بخش باشد.

جالب نيست کسي با اشتباه کردن خود يکي ديگر را از اشتباه درآورد ؟اين همان کاري است که آدم خوبي با اشتباه گرفتن يکي از شماره هاي تلفن مرا با اين پرسش به خود آورد :مگر من آقايي را که شماره را اشتباه گرفته ؛مجازات کردم ؟برعکس ,پاسخ او را محبت آميز دادم و تلفن را قطع کردم در حالي که افکارم به رشته هاي ديگر وصل شد .اين که آيا به عنوان نويسنده حق ندارم به تجربه اي حتي ناموفق دست بزنم ؟مي بينيد :اين سوال برعکس سوال قبلي که در پي خود پاسخ هاي نا اميد کننده را رديف مي کرد ؛پاسخ هاي دلگرم کننده را با خود به همراه دارد .چرا آقاي صفايي ؛تو از چنين حقي برخورداري که در تجربه نوشتن اشتباه کني و در مقام کسي قرا بگيري که از آن سوي خط شماره اي را اشتباه گرفته و به خاطر اشتباهش عذر مي خواهد و مطمئن باش خوانندگان هم اشتباه تو را از آن سوي خط با محبت پاسخ خواهند گفت .در صورتي که احساس کنند قصد مزاحمت نداشته اي و شماره را نا خواسته اشتباه گرفته اي . خواننده وقتي خشمگين مي شود که احساس کند شعورش دست کم گرفته شده و به او توهين شده است .اما بنده همين جا اعلام مي کنم که به هيچ وجه داناي کل نيستم ؛بلکه کسي هستم در حد بي بضاعت ترين خواننده اين کتاب که به مشورت و همدلي سخت نيازمندم و توجه خوانندگان را فروغ راه خويش مي گردانم و در صورتي که مشکل اساسي من براي نوشتن يا ننوشتن اين رمان حل شود ؛دسته جمعي و با سر عتي که نه ترس آورد و نه ملال ايجاد کند ؛در خياباني که به نام شهيد زنگي آباد ي ناميد شده ؛حرکتمان را آغاز مي کنيم چه مي دانم ؛شايد باد هاي موافق نيز شروع به وزيدن کنند و.....
انگار يکي از خوانندگان فرمايشي دارند .بفرماييد خواهش مي کنم .
من مي خواستم در تاييد فرمايش شما عرض کنم: اگر نبود تجربه کردن ؛چه بسا بشر هنوز همچنان به همان صورت ابتدايي خود زندگي مي کرد و از اين همه اختراع و اکتشاف که حاصل ضرب کنجکاوي و تجربه و خطر کردن است ؛خبري نبود .
کاملادرست است .از شما ممنونم و دستم رابه سوي معرفتتان دراز مي کنم .

اما چرا از تورق در مطالب مربوط به شهيد زنگي آبادي نا اميد شدم ؟
نا اميدي من ارتباط مستقم با تقا ضاي آقاي کرماني داشت :اين که تنها به بيان خاطرات اکتفا نکنم ؛بلکه خاطرات را تخته پرشي براي آفرينش يک اثر هنري قرار دهم .در هين تورق ناگهان سوالي ذهن مرا اشغال کرد :چگونه
مي توان هم به واقعيت زندگي شهيد زنگي آبادي وفادار بود هم از آن داستان پرداخت ؟اگر خاطره را رونوشتي واقعي از زندگي بدانيم که همه چيزش بي کم وکاست با واقعيت زندگي تطابق دارد ؛در مورد داستان که بربستر تخيل جاري است و دنياي خاص خودش را دارد و از منطق خاص خود پيروي کند و از هعيارهاي دنياي واقعي گريز مي زند ؛چگونه مي توانيم چنين ادعايي داشته باشيم ؟يعني اگر من بخواهم هم به زندگي شهيد زنگي آبادي وفادار باشم و وقايع زندگي او راچنان که رخ داده شخصيت او را چنان که بوده ؛حوادث زندگي او را بي پس و پيش کردن بپردازم ،چگونه مي توانم عنصر با ارزش تخيل را وارد کار کنم که عنان گسيخته عمل مي کند و براي خود طرح مي ريزد و شخصيت ها را اسير ما جراها مي کند و ماجراها رابرشخصيت ها مسلط مي کند و با ايجاد کشمکش به زندگي شخصيت ها معنا مي بخشد تا هستي راقدر بشناسند و زمان را از دست ندهند که اين زمان زباله اي نيست که باز يافت شود و بر تعداد خواهران و برادران آن شهيد اگر نيفزايد ،از آن مي کاهد و ده ها وصد ها تغيير ديگر به اقتضاي طرح داستاني.متوجه باشيد که اين آشفتگي از ذهن من نيست ،بلکه ناشي از تناقضي است که در تقاضاي آقاي کر ماني به عنوان صاحب کار وجود دارد :يعني اگر من بخواهم خاطرات شهيد زنگي آبادي رامحملي براي نوشتن داستان کنم ،نا چارم به حذف و اضافه در خاطرات او دست بزنم .شايد حذف مشکلي ايجاد نکند ،اما اضافه کردن حتما خلاف وفا داري است .و درآنچه اضافه مي کنم ،شايد شخصيت واقعي شهيد نگنجد ،پس من ناچارم به شخصيت او نکاتي را نسبت دهم که حتما مشکل آفرين خواهد بود ،زيرا داستان به نام اوست ...
اين است که نا اميدانه برآنم پوشه خاطرات شهيد زنگي آبادي را ببندم و آن را به آقاي کرماني پس بدهم و با عرض تاسف بگويم نشد .يا من نمي توانم
اما چطور مي توانم به آقاي کر ماني که با آن همه اظهار لطفش که مرا نمک گير عواطفش کرده ،بگويم که نمي توانم ؟کسر شان نيست ؟و بهتر نيست جاي آن که کار را از سر باز کنم ،براي رفع اين مشکل راه حلي پيدا کنم ،؟هر قفلي بايد خودش باز شود .اصلا چرا مطلب را از اول مرور نمي کني ؟کليد به قفل همين خاطرات آويزان است .کافي است پيدايش کني :خا طرات خواهر شهيد در باره برادرش ...خاطرات برادر شهيد در باره برادرش...همسرش...مادر زن...پدر زن...و دوستان ...
چيزي که در اين خاطرات به وضوح به چشم مي آيد ،اين است که انگار همه در تعريف و تمجيد از آن شهيد با هم مسا بقه گذاشتند .انگار او هيچ نقطه ضعفي نداشته است .انگار نه او آدميزاد ،بلکه فرشته اي بوده که از آسمان به زمين فرود آمده تا بي هيچ کشمکشي در انتخاب خير و شر تنها به کار خير بپر دازد و حتي در مقام هم اسمش ،يونس پيامبر نيز قرا ر نگيرد که به جرم گناهي که مر تکب شد ،به کام نهنگي در آمد و تااز آن کام در آيد ،مويي سپيد کرد و جسمش چنان تحليل رفت که ميوه کدو به اذن خداوند وارد عمل شد و او را به مهر خويش پروريد .البته ايرادي به اين عزيزان وارد نيست ،زيرا نگاه خانواده و دوستان شهيد به او ناشي از شفقتي است که همه ما نسبت به رفتگان داريم و همين شفقت باعث مي شود تنها به خوبي ها نظر کنيم و ضعف ها رااز نظر دور بداريم و چه بسا در تمجيد از آنان اغراق کنيم .البته بنده قصد کوچکترين جسارتي را به ساحت مقدس شهيداني ندارم که به افتخار ابدي ميهماني خدا نائل آمده اند .نظر من در واقع نه به ضرر شهيد بلکه به نفع اوست ،زيرا مقام او در نظر ما وقتي ارزشمند تر مي شود که بدانيم امکان خطا و گناه داشته ،اما مرتکب آن نشده و گناه را کوچک و بي ارزش شمرده تا در نظر خداوند بزرگ آمده که او را به خود پذيرفته است ،آرزويي که همه ما داريم هر چند براي به دست آوردنش تلاش نمي کنيم .باز هم تلفن، چرا قطعش نمي کني ؟توجه نکن و نگذار رشته کلام که آسان از دست مي رود ،از دست برود. کجا بودم؟بله...در پي رفع تنا قضي که در تقاضاي آقاي کر ماني بود و همچنان هست .اما آخر چطور مي توانم به تلفن که زنگ مي زند
بي اعتنا باشم در حالي که رعشه اش تن مرا مي لرزاند و شما مي توانيد بالا وپايين شدن کلمات رادر امواج آن ببينيد. ولش کن ...تمر کزت را از دست نده ...بسيار خوب ...يک پيشنهاد :بهتر نيست مشکل را اول به صورت يک سوال در آوريم و بعد در مقام پاسخ برآييم ؟آقاي کر ماني راداريم ،تناقض را هم داريم ،خودت هم که هستي و خاطرات شهيد زنگي آبادي هم هست .از ارتباط ميان اين چها رعدد اصلي چه سوالي بر مي آيد ؟اين که چطور مي توان هم به خاطرات شهيد وفادار بود هم داستان نوشت ؟اگر اين زنگ تلفن بگذارد ...
اگر عنصر تخيل را از داستان برداريم چه مي ماند ؟يک سري عناصري که در هوا معلقند و اسم شان طرح است و زاويه ي ديد و شخصيت و صحنه و..حالا يک سوال ديگر :خاصيت اين عناصر در چيست ؟ اين ها وقتي خاصيت پيدا
مي کنند که تخيل يک داستان نويس به کارشان بگيرد و گر نه در حالت عادي مثل يک اجزاي ماشين بي راننده اند .همه چيز سر جايش است ،اما ماشين فاقد خاصيت اصلي خود ،يعني حرکت است ،خاصيتي که همه اين اجزا براي به ثمر رسيدن آن کنار هم گذاشته شده اند ...و سوال ديگر که اميد وارم آخرين باشد :آيا اين عناصر را فقط تخيل است که به کار مي گيرد يا به کار واقعيت هم
مي آيد ؟شايد به کار واقعيت هم بيايد ،اما در اين صورت ديگر داستان
نمي سازند .فکر مي کنم نظر آقاي کرماني را بايد تعديل کنم و پيش از اين کار پاسخ به يک سوال ديگر ضروري است :چرا آقاي کرماني خواسته که در باره اين شهيد داستان نوشته شود ؟چون در داستان جادويي است که در خاطره نيست ...و اين که داستان مثل يک بناي عظيم تاريخي زمان را معروض خود مي کند و به لحاظ ساختا رش هم خود محافظ خود است هم ديگران را به محافظت از خود وادار مي کند .يک بناي تاريخي هم بازديد کننده دارد هم نگهبان ،اما يک خانه معمولي چه ؟بنا بر اين آقاي کرماني به درستي نظر به اين دارد که با داستاني کردن خاطرات شهيد زنگي آبادي از زندگي او بنايي ساخته شود که زمان را معروض خود گرداند همچنان که شهيد با عمل خويش به جاو دانگي برخواسته است .اين ديگر زنگ نيست ،بلکه زينگ است و اصلا بگذاريد ببينيم اين کيست که دست بر نمي دارد و با سماجت منتظر و اميد وار است که يکي از اين سوي خط پس از زنگ بيست و پنجم او گوشي را بردارد : بله ؟سلام عليکم . عليک
مي خواستم بگويم شما مي تواني براي رفع اين به ظاهر مشکل از صنا عات داستاني براي پرداخت خاطره استفاده کني و جاي دست بردن در آن کاري کني که خواندني تر شود .سکوت ...سنگين شدم ..حيرت کرده ام
_شما؟
_من زنگي آبادي هستم .
فرقي نمي کند ،چه در داستان چه در واقعيت ،رسم مالوف اين است که به محض حضور ارواح دلهره آميز مي شود .در اين حالت همن طور که در واقعيت زبان بند مي آيد و لرزه براندام مي افتد و صدا در گلو خفه مي شود ،در داستان نيز نثر بريده مي شود ،جملات کوتاه و مقطع مي شوند و کلمات سخت وسنگين ...استفاده از سه نقطه به منزله طنيني که گوش را مي آزارد و چشم را خيره مي کند ،کار برد فراوان مي يابد تا فضاي لازم را براي ايجاد دلهره فراهم کند تا بخصوص خواننده وحشتي را که لازمه آن صحنه است ،با تمام وجود احساس کند .همه اينها قبول .مي دانم که اين گونه عمليات زباني بايد در پايان قصل قبل يا آغاز اين فصل انجام مي شد ،من هم چنين قصدي داشتم ،اما راستش ،آن دو چشمي را که در پس پنجره ديدم يا بهتر است بگويم احساس کردم ،به نظرم مهربان تر از آن آمدند که بتر سانند و داستان مرا پراز سه نقطه و کلمات سنگين و نثر بريده کنند . برعکس چنان فروغي داشتند که برتاريکي قالب آمدند و فضا را به شدت دوستانه کر دند و من حتي وقتي آن دو چشم را در طرح سري ديدم که بدن نداشت يا از بدن جدا افتاده بود ،نه تنها نتر سيدم که از لبخندش فهميدم اگر اين سر به بدني وصل بود ،دست راست آن بدن به سويم دراز مي شد تا دست مرا به مهر بفشارد و اين همه سريع تر از آن بود که به ثانيه اي در آيد آن قدر که من آن را به قدرت تخيل خود نسبت دادم ،چون آنچه به چشم آمد ، محو شد و بلافاصله زنگ تلفن به صدا در آمد .با آنکه در يافته بودم جايي براي ترس نيست ،اين
در يافت هنوز از ذهن به جسم منتقل نشده بود ،انگار بايد جسم من فاصله ابري ميان برق و رعد را براي آن که به چشم بيايد و سپس گوش بشنود ،طي کند تا گوشي را بردارم ،طول کشيد و وقتي برداشتم ،شنيدم :

خواب نمي بينم ؟
_هر عباسي يک حسين دارد و هر حسيني يک زينب و هر زينبي که شمشيري است در نيام که بايد برآيد .من اين شمشير رادر دست تو مي گذارم ،زيرا از خدا خواستم که يک بار چون عباس شوم و يک بار چون حسين .به وقت عباس شدن بي دست شدم و يک بار چون حسين شدن بي سر .مرا از پاهايم شناختند .اين ها را مي داني ...خوانده اي ...
_يعني من انتخاب شده ام ؟
_ ما خود را تحميل نمي کنيم بلکه در دل ها جا مي کنيم .
_ بايد چه کنم ؟
_حق را ادا کن .حق اين اثر آن است که مرا طوري در ياد ها برانگيزدکه در قيامت برانگيخته مي شوم ،کامل ،و نه شرحه شر حه ،آن طور که در دنيا شدم. اگر حسين را سر بريدند و عباس را دست، آنان قيامت نه با سر و دست بريده که با اندام کامل خويش برانگيخته خواهند شد و من نيز که مريد آنان بوده ام ،چنينم .پس تو خاطرات مرا که اينکه چون جسم دنيا اي ام شرحه شر حه است همچون جسمي که در قيامت برانگيخته مي شود ،به اندام کن ،با سر و دست . بخواهي مي تواني . مي خواهم ،پس حتما مي توانم .
_مرا نه ناظر خود که خواننده اي فرض کن که با کلمه به کلمه تو پيش مي آيد و به هر جمله ات قد مي کشد .اگر کتاب تو جسم باشد ،من روح آنم .
_من مفتخرم .
_از تعرف کم کن.
_ حرف دلم را زدم .
_ براي آن که به مکان مسلط شوي ،به روستاي زنگي آباد برو ...
_ آيا ارتباط يک طرفه است ؟
_تو اراده کن من مي آيم .
_ همين طور تلفني ؟
_ به هر صورتي که بخواهم .من اذن از خدا دارم .
نا گهان تلفن شروع کرد به بوق ممتد زدن ،انگار در بند شما ره اي نبوده است . گوشي را گذاشتم و به طرف پنجره رفتم .تاريکي حجيم بود و سنگين .به نظرم آمد به هزا ران چشم پاييده مي شوم .يعني خواب
مي بينم ؟از آن خواب هايي که سخت واقعي مي نمايد ؟بايد در اين باره سکوت کنم يا در باره اش با هر کسي سخن نگويم . چه نيازي است اتفاقي را که افتاده ....منظورم اين است که ...صدايي را که شنيده ام و...چهره اي را که ديده ام ،با قسم و آيه به ديگراني که باور نمي کنند ،ثابت کنم ؟اين سه نقطه ها را جان نثر من چه مي خواهند ؟،يا باز تاب از من اند که خود نيز به آن آگاه نيستم يا سعي در پوشاندن آن دارم ؟کتمان نمي شود کرد که مهماني در اتاق است که...يعني ممکن است خواب ديده باشم ؟خوابي که هنوز هم ادامه دارد ؟تا صبح نشود ...تا برسر سفره صبحانه با پروين ليلا و سهيلا ننشينم و شبي را که گذشته يا در حال گذر است ،مرور نکنم ،به واقعي يا خواب و خيال بودن آنچه گذشت ،اعتقاد پيدا نکنم .

من بايد از خواب بيدار شوم ،دست و صورت بشويم و سر سفره صبحانه بنشينم و ما جرا را براي پروين بگويم و او تعجب کند و به طور طبيعي راه انکار را در پيش بگيرد و بگويد :مگر مي شود ؟
من بگويم :حالاکه شده .او بگويد :خواب ديده اي !
اما من باآنکه مي توانم به تفصيل به اين همه بپر دازم ،از بيان آن مي گذرم ،زيرا منتقدي که در درون من است و روز به روز مرا به خواندن کتاب هاي مختلف داستان و نقد داستان و نظريه هاي داستاني تشويق مي کند تا خود را پروار تر کند ،مي گويد که نبايد فراموش کني که اين کتاب صاحب دارد .که تو اگر يک صحنه را بي مورد به خود اختصاص دهي ،حق او راضايع کرده اي و اين از عدالت به دور است ،بنا براين به يک جمله بسنده کن و اين فصل رابا گفتن اين که عازم سفر شدم .به پايان ببر،چون همين قدر براي خوانندگان با هوش ما کافي است تا در يابند که براي انجام اين سفر مقدماتي چيده شده و تو همين طور نا گهان عازم نشده اي بلکه رفته اي سراغ آقاي کرماني و بي آنکه به ماجراي تلفن شهيد اشاره کني علاقه خود را براي رفتن به روستاي زنگي آباد اعلام کرده اي و او نه تنها از اين تصميم به جا استقبال کرده بلکه خرج سفر را هم تقبل کرده است . همچنين کلي با مدير مدرسه سر وکله زده اي تا سر انجام با يک هفته مرخصي موافقت کرده به اين شرط که کار ها عقب نيفتد و...باآن که خيلي قبول ندارم که خواننده به شنيدن ماجراهايي که برمن به عنوان راوي مي گذرد ،بي علاقه باشد ،چون تجربه خلافش را نشان داده و اتفاقا بسياري از خوانندگان چه حضوري چه تلفني و چه با برنامه اظهار کرده اند که يکي از دلايل موفقيت کتاب اول من حضور راوي اي است که سر نخ ها را به خوبي به هم وصل مي کند و از آن نتيجه لازم را مي گيرد بي آنکه وراجي کند و به حس و حال خواننده ضربه بزند و آنچه را او به فراست خود دريافته توضيح دهد و از اين گونه مختصات که خاص يک راوي متعادل است که پا به پاي خواننده پيش ميرود و اطلاعاتش بيشتر از خواننده نيست و هر اطلاعي را به دست مي آورد ،اگر لازم ديد سخاوتمندانه در اختيار خواننده مي گذارد تا او نيز خود را يک پا راوي داستاني ببيند که
مي خواند .اگر تفاوتي ميان راوي و خوننده وجود دارد ،تنها در اين است که راوي عامل اجرايي و خواننده ناظر اوست و بنده مي خواهم تا به آنجا پيش بروم که اگر احساس خستگي کردم به يکي از خوانندگان علاقمند بفرما زده ،جاي خودم را با اوعوض کنم و خستگي ام را با کيف نا ظر بودن از تن به در ببرم .اما بنده در تمام مدتي که استاد درون مرا از شرح ماجرا هاي خصوصي خود برحذر داشت بي آن که اعلام کنم و به اين ترتيب صفحاتي از داستان آن شهيد را به مناظره اي دو طرفه تبديل کنم سرم را زير انداخته دو زانو برايش نشسته بودم و با گفتن:چشم چشم در واقع حق شهيد زنگي آبادي را به جا مي آوردم که خواهان پيشرفت داستان خود است .بله درست است .حرف حساب همين است و من نبايد به خود بپردازم و چنين قصدي هم ندارم اما چه کنم عواطف من نسبت به ليلا و سهيلا مانع از اجراي دستور استاد مي شود و ناچار مي شوم سر پيچي کرده به مسئله بسيار مهمي بپردازم که جملات شاعرانه مي طلبد تا بتواند فضاي لازم را براي بيان دلتنگي من ايجاد کند .تجربه نشان داده که دلتنگي به جملات بلند گرايش دارد ،جملاتي که سر شار اند از کلماتي که خاصيت پرواز دارند براي همين بايد سبک وزن باشند تا بتوانند به پرواز درآمده همچون کبوتري نامه بر ،عمل کنند. شعري که در باب دلتنگي است به نظر من مثل دسته پرندگاني است که در يک پرواز هماهنگ به سوي عامل دلتنگي مي پرند .حتي
مي توان گفت آنها به سوي سيمرغ دلتنگي در پروازند .پس من با اجازه شهيد زنگي آبادي و خوانندگان محترم و منتقد درون کمي به مضمون دلتنگي مي پردازم .اين خواهش نه به خاطر خودم که به خاطر ليلاو سهيلا ست .مي بينم که خانم هاي خانه داري که کارشان را به پکيزه گي انجام داده اند و حالا با من همراه شده اند ،کاملا موافقند .شهيد زنگي آبادي هم همين طور ،زيرا او در مي يابد که داشتن دو فرزند که چشم به راه پدرند ،يعني چه ؟ منتقد درون هم که چشم ها يش را بسته است .(اغماض مي کند ).مي مانند تعداد محدودي خواننده که مجردند و چون هنوز به نعمت داشتن فرزند نائل نيامده اند مشغول خميازه کشيدنند .بد نيست تا اين دوستان استراحت کنند ،من از اين مرز احساسي که آن رابا چند تصوير نشان مي دهم ،عبور کنم ...ليلا مدادش را به چانه اش تکيه داده و چشم هايش را بسته است .دفتر کتاب ريا ضي جلويش است .فکر نکن ،دخترم .ضرب و تقسيم کن جمع و تفريق تا راه حل پيدا شود .مي بوسمش .پلک ها را باز مي کند . چراغي روشن است که پول برقش را من نمي پردازم و در اين چال گونه ها که به لبخندي ايجاد مي شوند نام چه گلي را مي توان نوشت که به خوشبويي موي او باشد ؟

_مواظب خودت و سهيلاو مامان باش .
_توهم مواظب خودت باش
دست دور گردنم حلقه مي کند و هر دو گونه ام را مي بوسد .و حالا سهيلا:سهيلا رفتاري سنگين مطابق با رفتاري را که باليلا داشتم ،برنمي تابد .او را بايد از زمين بلند کنم و صورتش را برابر صورتم بگيرم و لپ هايم رابا دو چشم هايم رادرشت کنم تا اوبخندد و باد لپ هايم را با ضربه هاي مشتش خالي کند .

-به بابا بوس نمي دهي ؟اول گونه راست دوم گونه چپ.مي گذارمش زمين .دست هايش را دو رپاهايم حلقه مي کند که نمي گذارم بروي .
_ مجبورم دخترم .زود برمي گردم .
اما پروين ،اگر به مراسم خدا حافظي پروين نپردازم ،دو باره از طرف خانم ها به سوء رفتار با او متهم مي شوم ،چنان که بسياري از آنان به من در باره نوع رابطه ام با او سخت ايراد گرفتند و گفتند مخصوصا ما را دق دادي از اين که براي خودت ضبط و براي دختر ها تراش روميزي و عروسک خريدي ،اما آن انگشتر مار مانند را از ايشان دريغ کردي . براي همين بسياري از خانم ها کتاب اول را در پايان فصل دوم از بخش اول نخوانده رها کرده و قسم خورده ان که ديگر از اين نويسنده کتابي نخرند و نخوانند .به اين ترتيب آن شهيد بزرگوار براي آنکه داستان زندگي اش خوانده شود بايد فداکاري کند و به اين تکه نيز با رضايت خاطر تن دهد و نيز منتقد درون بايد از اين اعتراض درس بگيرد و بداند ورا جي کردن جزفنون مسلم نويسندگي براي جلب خوانندگان احساساتي است .بنا براين اجازه دهيد ساکم را بردارم و به پروين که
چهره اش را در چنين لحظاتي که مهربان است ،سخت دوست مي دارم ،نگاه کنم .لبخند زد : گفت برايت همه چيز گذاشته ام .
_ دستت درد نکند .
کفش هايم را جلو در جفت کرده بود .پيش ازآنکه از در بروم بيرون ،گفت :يک دقيقه صبرکن .تا اوبه آشپز خانه برود و با سيني اي که درآن کلام مجيد و يک کاسه آب است ،بيرون بيايد احساس کردم دور شدن از خانه اي که فضاي آن اينک به شدت دلچسب مي نمايد ، حتي اگر اجاره اي باشد چقدر سخت است و اين توضيح لازم است که ما ازآن طبقه 57متري به آپارتماني 70 متري که دو خوابه با آب و برق و تلفن است ،نقل مکان کرده ايم .آرزوي پروين اين است که خدا لطف کند تا ما بتوانيم همين جا را بخريم .
خب ،آمد ،با لبخندي برسيني اي در دست .از زير قرآن رد شدم و آن رابوسيدم .داخل کاسه آب دو تا سکه پنج توماني بود.
_ مواظب خودت وبچه ها باش .
_ زود برگرد .
در چشم هاي هم خيره شديم و در حضور بچه ها فقط به هم لبخند زديم . وقتي صداي پاشيده شدن آب را در پشت سرم شنيدم ،به نظرم آمد شهيد زنگي آبادي از اين گونه مراسم چه بسيار داشته است و چه براو سخت
مي گذشته است .
فاطمه و مصطفي كه فهميده بودند فرستاده پدرشان هستم ، به مهري ديگر نگاهم مي كردند. لبخند زدم و گفتم : حاضر شويد برويم. آقا مرتضي آن دو را به بر گرفت و گفت: بايد به زن داداش براي آمدن بيشتر اصرار كنم . با اجازه. و با بچه ها به اندروني رفت. به به از اين هواي آفتابي كه نتيجه بارش باران است! هوايي آنقدر خوش كه انگار هديه خداوند به استجابت دعاي
بنده اي صالح است. از به كار بردن واژه دعا منظور دارم و مي خواهم آن را بهانه ورود به مبحثي كنم كه حاج يونس نسبت به آن سخت اهتمام مي ورزيده است و اين به دليل تجربه عميقي است كه سنگ تراش روزگار بر ذهن و بر قلب او حك كرده است. او هنگامي كه آماده مي شود سنگ تراش نقش مورد نظر ما را بر ذهن و بر قلب او حك كند، كلاس اول راهنمايي است؛ يعني دوران دبستان را به هر سختي كه هست ، پشت سر گذاشته است. سخت از اين نظر كه هم درس خوانده و هم كار كرده و البته به دليل نوع زندگي اي كه داشته است، اگر او را در مقام انتخاب قرار دهند، او از ميان كار و درس به راحتي و بدون لحظه اي حتي فكر كردن كار را انتخاب مي كند ، چون به خوبي دريافته است كه بدون درس مي توان زندگي كرد اما بدون كار نه.
او مي داند كه درس خواندن به اين شكل فقط به نفع اوست اما كار كردن او به نفع خانواده است . ممكن است او با درس خواندن سواددار شود ، اما بدون كار و مزد او خانواده از نفس مي افتد. نكته ظريفي كه لازم است بر آن تاكيد شود ، اين است كه نوع زندگي شان به حاج يونس ياد مي دهد او منافع جمع را بر منفعت فردي خود ترجيح دهد، وگرنه ترجيح كار بر درس نشانه بي علاقگي او به درس نيست، برعكس علاقه او به تحصيل تا آنجاست كه تا سطح ديپلم به هر سختي كه هست ، كار و درس را با هم پيش مي برد و خوشبختانه زندگي او را در چنان موقعيت خطيري قرار نمي دهد كه درس را به نفع كار رها كند، هر چند وقتي را كه براي كار مي گذارد،‌بسيار بيشتر از وقتي است كه براي درس مي گذارد، در نتيجه به ظاهر شاگرد درس خواني نمي آيد و نمرات عالي نمي گيرد ، اما همين كه او به ارزش وقتي كه براي درس خواندن مي گذارد، آگاه است و مي داند اگر همين مقدار وقت را صرف كار مي كرد، بر بهبود نسبي اوضاع خانواده تاثير داشت، بنابراين به اندازه وقتي كه براي درس
مي گذارد ، به همان ميزان نيز از آن نتيجه مي گيرد و به عنوان شاگرد متوسطي شناخته مي شود كه گاه رو به قوت مي رود و گاه رو به ضعف ، يعني درست به همان ميزاني كه وقت درس خواندن را افزايش يا كاهش
مي دهد.
با آن كه ممكن است منتقدي به بنده ايراد بگيرد كه مقدمه بحث ديگري را چيده اي و به بحث ديگري پرداخته اي ،‌اما من به همين بحث ادامه مي دهم و مي گويم كه انتخاب كردن هميشه خطير است، خطير از آن جهت كه ممكن است اشتباه باشد و جبران ناپذير، چنان كه حاج يونس اگر فقط به منافع خود فكر مي كرد و درس را انتخاب مي كرد، مسلما به معاش خانواده ضربه مي زد، اما بر انتخاب او هر عقل سليمي صحه مي گذارد. درست انتخاب كردن نشان هوشمندي و دورانديشي است ، صفاتي كه بخصوص يك فرمانده در جبهه هاي جنگ بايد از آن بهره مند باشد،‌چون اگر واجد اين صفات نباشد ، مسلما در تصميم گيري هايش خطاهايي خواهد كرد كه جبران آن امكان ندارد. او با جان افراد سر و كار دارد و اين مسئوليت كمي نيست ، و حاج يونس كه درآن سنين تصميم درستي مي گيرد.،‌نشان مي دهد كه اگر مجبور به انتخاب درست شود ، بر آن چيزي تاكيد مي ورزد كه عقل سليم به آن حكم مي كند.
اما تجربه عميق حاج يونس از دعا :
او كلاس اول راهنمايي است كه مادرش بيمار مي شود ، بيماري كه روز به روز تحليلش مي برد. حالا ديگر نه تنها مادر نمي تواند كار كند و كمك خرج باشد ، بلكه كارهاي خودش هم زمين مي ماند ؛ پختن و شستن و روفتن و امور زندگي و ... پولي هم كه در بساط نيست تا قمر را به شهر و نزد پزشك ببرند. از سپاه بهداشت هم كه كاري بر نمي آيد. پس قمر بايد با بيماري كنار بيايد و با دردي كه روز به روز نحيف ترش مي كند ، بسازد. او حتي قادر نيست خود را حفظ كند، خانواده كه جاي خود دارد. ملا حسين هم كه ديگر از كار افتاده و هيچ كس او را به كار نمي خواند. پس چشم اميد خانواده به كيست؟
_ يونس!
كيست كه مي تواند يك تنه جاي سه نفر كار كند؟
_ يونس!
يونس بي آنكه به كسي بگويد ، خود نقشش را در مي يابد.كه خود را بايد تكثير كند. پدر كه سالهاست، خيلي پيش از موعد ، عصاي وجود او را به دست گرفته است. مادر هم كه بخصوص در اين سه چهار سال اخير جاي آن كه چشم به دست هاي ملا حسين داشته باشد، چشم به دست هاي او داشته است.خودش هم كه همزمان با توقع خانواده از او ، بچگي را كنار گذاشته و سعي كرده خود را به سطح توقع ديگران برساند، با بيماري مادر درمي يابد كه حالا علاوه بر نقش پدر بايد نقش مادر را هم به عهده بگيرد. پس به عنوان يونس به مدرسه مي رود، به عنوان پدر به سر كار مي رود وبه عنوان مادر در خانه مي پزد، مي شويد ، جارو مي كند و هر كار ديگري كه مادر انجام مي داده و بايد انجام شود. در خانه آب لوله كشي نيست و آنها مجبورند سطل سطل از فاصله اي كه نزديك هم نيست ، آب بياورند و استفاده كنند. تا آنجا كه مربوط به نقش يونس است و در توان اوست ،‌كارها پيش مي رود و اين كه او مجبور است نقش سه تن را به عهده گيرد و در هر يك از اين نقش ها كاري بيش از طاقت كودكي خود انجام دهد، مايه ناراحتي او نيست. او آن قدر با كار اخت شده كه بي كار بودن برايش معنا ندارد . آنچه مايه ناراحتي اوست ، تحليل رفتن روز به روز مادر و بيشتر شدن جزع و فزع پدر است. كاري از دست كسي بر نمي آيد. مادر به پزشك نياز دارد و در زنگي آباد پزشك نيست. تازه پزشك هم كه باشد ، پولي نيست كه خرج درمان او شود. مادر را بايد به كرمان ببرند و آنجا معالجه اش كنند ، اما امكانش فراهم نيست. اين است كه حاج يونس در عين آن كه به شدت كار مي كند و شب ها نه به خواب كه از خستگي از هوش مي رود ، روز به روز خود را رد برابر بيماري مادر درمانده تر مي بيند. او مي داند كه اگر پول به اندازه كافي داشتند ،‌مي توانستند امكان بهبود مادر را فراهم كنند، اما با آنكه آن قدر كار مي كند ، هيچ وقت پول به اندازه اي كه نيازشان تامين شود ،‌به دستشان
نمي رسد.
اين همه او را به نتيجه اي مي رساند كه حقيقتي مسلم است : قدرت آدمي بسيار محدود است ، محدوديتي كه گاه او را تا مرز نوميدي مي كشاند. اما اين دريافت در واقع مصراعي از يك بيت نا تمام است كه نياز به مصرع تكميلي دارد ، زيرا اين مصراع به خودي خود از آدميزاد موجودي نااميد مي سازد كه اعتقاد خود را براي حصول موفقيت از دست مي دهد و چون انگل به درخت مي چسبد تا از شيره تلخي تغذيه كند كه طعم جبر مي دهد و بسيار هم بدمزه است.
البته ما دراين فصل دهم ديديم كه حاج يونس توسط پدر به اين دريافت رسيد كه خدا حاضر و ناظر است ، اما با اينكه مصراع اول دريافت او كه مفهوم بدبيني را در خود دارد ، به بيتي بدل شود كه از آن بوي خوشبيني و اميد
مي آيد ،‌لازم است اتفاقي بيفتد تا حاج يونس دريابد كه خداوند تنها حاضر و ناظر نيست ، بلكه در عين حاضر و ناظر بودن در امور بندگانش دخالت
مي كند. در چه صورت؟ در صورتي كه بخواني او را. و ما براي آنكه شاهد انوار نوراني استجابت دعايي باشيم كه خداوند بر بنده اش مي فرستد ، يونس را به لحظاتي مي رسانيم كه مادرش رو به موت است وپدرش گريان بالاي سر او نشسته و از او مي خواهد شهادتين را ادا كند و مادر بريده بريده شهادتين را مي گويد و در انتظار مرگي كه در راه است، از شدت درد بي قراري
مي كند. يونس تاكنون چهره پدر را اين قدر تلخ و دردمند نديده است. نگاه كردن به مادر براي او در حكم آتشي است كه به جانش مي افتد. در مي يابد كه آدميزاد در مقابل مرگ چقدر تنهاست و همين تنهايي است كه او را هرچقدر هم كه ظالم بوده باشد ،‌به شدت مظلو م مي نمايد . مظلوميت قمر ، اين زن مظلوم در آن لحظه مضاعف است.
يونس به گريه مي افتد. ملا حسين نگاهي به او مي اندازد و چشمانش در پس اشك هاي جاري به برقي روشن مي شود كه از اميد نور مي گيرد. بلند مي شود و حاج يونس را به بر مي گيرد و گريان به او مي گويد: برو برو از خدا بخواه كه مادرت را شفا دهد. دعاي تو كه معصومي و هنوز گناهي نكرده اي ، راحت تر بالا مي رود تا دعاي من. دعاي من اگر مي خواست اثر كند ، تا حالا اثر كرده بود. برو پسرم. برو وضو بگير و به درگاه خدا دعا كن.
حرف هاي ملا حسين گريه يونس را شديدتر مي كند .به حياط مي رود. وضو مي گيرد و در ايوان روي خاك به نماز مي ايستد. نياز دارد آسمان را ببيند،‌چون در درخشش اين همه ستاره شوكتي است كه خواه نا خواه به قدرت شگفت خداوند ايمان مي آري. نماز مي خواند و دست به دعا بر مي دارد و چنان گريه مي كند كه صدايش دل ملا حسين را به درد مي آورد: خدايا ... من مادرم را از تو مي خواهم ... نگذار بميرد...
ملا حسين مي آيد و او را در آغوش مي كشد و هر دو با هم به سيري گريه مي كنند و خود را بالاي سر قمر مي رسانند كه رنگ به رويش نيست و لب هايش به شدت خشك است. حاج يونس دستمال خيس را به سرو روي او
مي كشد . مادر از نم دستمال چشم باز مي كند و به ديدن حاج يونس لبخند مي زند . در چشمان مادر فروغي است كه دل حاج يونس را به نور اميد روشن مي كند.
نمي داند چرا،‌اما مطمئن شده كه مادر از دست رفتني نيست و نمي داند چگونه ، اما دلش مي خواهد به پدر بگويد مطمئن باش همه چيز درست خواهد شد ، چون مادر را به دست بهترين پزشك سپرده ايم و اين لحظه لحظه شفاي مادر است و از اين پس حال مادر رو به بهبودي مي رود.
او با همين اطمينان پايين پاي مادر مي خوابد و چشم را نه به روز كه به سلامتي مادر مي گشايد، مادري كه بر خلاف دو ماه گذشته احساس درد نمي كند و هر چند خيلي ضعيف است ، اما شيري را كه برايش جوشانده اند، رد نمي كند و همين جاست كه حاج يونس قدرت نامحدود آن حضور ناظر را با همه وجود احساس مي كند و دور از چشم همه سر به سجده مي گذارد و شكر مي كند و از آن پس دعا كردن جزء لاينفك زندگي او مي شود ، زيرا او به خوبي دريافته كه قدرت محدودش تا چه اندازه به آن قدرت نامحدود نيازمند است.
قمر سلامتي خود را باز مي يابد. او توسط قدرتمندترين پزشك به اكسير حيات شفا يافته است و هر كس نداند ، ملا حسين مي داند كه خداوند به دل شكسته اين پسر نظر لطف انداخته است.


همان طو ر كه مي دانيد ،‌خبر در روستا زود مي پيچد ، چنان كه خيلي زود خبر ورود نويسنده اي پيچيد كه به زنگي آباد آمده تا درباره حاج يونس كتاب بنويسد ؛ و اين اگر براي روستائيان فقط يك خبر است كه كنجكاوي و علاقه شان را برمي انگيزد ، مسئوليت مرا به جهت پيوستن آنان در جرگه خوانندگاني كه تاكنون با من همراه بوده اند ، خطيرتر مي كند، بخصوص كه نسبت به هم ولايتي خود حاج يونس تعصب مي ورزند و سخت مشتاقند بدانند آن كه مي خواهد درباره او كتاب بنويسد كيست ؟ آقا مرتضي گفت كه خبر از اينجا به كرمان هم رسيده و عده اي از دوستان و همرزمان حاج يونس پيغام داده اند كه امشب بعد از شام مي آيند اينجا براي شب نشيني و نقل مجلسمان هم حاج يونس خواهد بود. گفتم عالي است و با وجود آنها جاي خالي خاطراتي كه درباره حاجي خوانده ام، پر مي شود ؛ و چون ناهار مفصلي خورده بودم و چشمانم سنگين شده بود ، آقا مرتضي گفت : بد نيست يك چرت بخوابيد.
از پيشنهادش استقبال كردم ، بخصوص كه شب گذشته خوب نخوابيده بودم و حالا خستگي غالب شده و براي امشب هم كه بايد بيدار باشم.
گفت: چاي بخوريد و بخوابيد.
گفتم: اگر اشكالي ندارد، چاي را بعد از آنكه بيدار شدم ، مي خورم.
گفت: اشكالي ندارد.
به بالش ها و ملافه هايي نو كه پيداست مخصوص مهمانند ، مجهز شدم. آقا مرتضي از اتاق بيرون رفت كه من راحت باشم. دراز كشيدم و چشمانم را بر هم گذاشتم. ليلا و سهيلا و پروين مثل برق آمدند و گذشتند. بايد تا شب كه مهمان ها مي آيند ، كار را به مرحله اي برسانم كه مهماني آخرين فصل كتاب شود.

در ابتداي اين فصل ناچارم ملاحسين را از داستان حذف كنم ، و به علت كمبود وقت جاي پرداختن به كيفيت مرگ او به تاثير آن در زندگي حاج يونس بپردازم. خدا رحمتش كند. همان طور كه همه به حذف ملاحسين از محيط كار پرداخته بودند ، زندگي نيز به حذف او پرداخت ، و اين يك سال پس از شفاي قمر است.
حاج يونس يتيم مي شود !
جاي خالي پدر براي او كه هم سخن ملاحسين بوده، سخت ناگوار است. درست است كه پدر از كار افتاده بود ، اما براي حاج يونس به عنوان يك پشتوانه محكم روحي به خوبي ايفاي نقش مي كرد و بايد گفت كه در اين نقش نه تنها از كار افتاده نبود ، بلكه به شدت فعال هم بود. تا پدرهست، حاج يونس اگر از كسي مي رنجد، گله و شكايتي دارد، آن را به پدر مي گويد و پدر هر بار او را به سختي آرام مي كند. وقتي مشهدي حسن دستمزد يونس را طبق قول و قرار به طور كامل نمي پردازد و بهانه مي آورد، ملاحسين به حاج يونس که از خشم به خود مي پيچيد، مي گويد: خدا جاي حق نشسته است و نمي گذارد حقي پايمال شود. اگر در اين دنيا به حقت نرسي، مطمئن باش در آن دنيا به حق خود خواهي رسيد.
اين نويدي است که حاج يونس از آن به آرامش مي رسد، چرا که در مي يابد دنيا صاحب دارد و صاحبش ذره اي از قلم نمي اندازد.
اگر قبلاً عملاً مرد خانه بود، حالا ديگر رسماً اين عنوان را به خود مي پذيرد و کم کم در مي يابد که اين فقط يک عنوان نيست، بلکه توقعاتي را که پدر و فقط پدر مي توانسته برآورده کند، حالا مرتضي و قمر در وجود او جستجو مي کنند. اوست که بايد به زندگي خط بدهد که چه بکنند و چه نکنند. کدام کار صلاح هست و کدام کار صلاح نيست. البته او قبلا نشان داده که در تصميم گيري هايش تا چه اندازه دور انديش است و از عقل سليم پيروي مي کند. او يک بار در هنگام بيماري قمر با به عهده گرفتن نقش او در زندگي نشان داد که هر چند نمي توان جاي مادر را گرفت، اما مي توان با انجام کارهاي او از بار اندوه پدر و برادر کم کرد، و حالا با به عهده گرفتن نقش پدر، زخم فقدان او را براي برادر و مادر ترميم مي کند، و نبايد فراموش کنيم که رابطه قمر خانم و ملاحسين در عين زن و شوهر بودن از محبتي سرچشمه مي گرفت که ميان پدر و دختر جاري است. برآوردن توقع مادر و برادر سخت است، اما يونس که سالهاست با قابليت انعطاف خود در ايفاي نقشهاي مختلف نشان داده که مي تواند زخمها را تا حدود زيادي التيام بخشد و از دلهره ها بکاهد و ما تأثير اين امر را در نقشي که بعدها در جبهه بازي مي کند، خواهيم ديد.
اما نقشهاي گوناگوني که حاج يونس به عهده مي گيرد، بيشتر در داخل خانواده به چشم مي آيد. خارج ازخانواده او پسر بچه اي است که پدر خود را از دست داده است. پس ديگران را به فکر مي اندازد که براي او و خانواده اش امکان کار بيشتري فراهم کنند، براي همين حاج يونس که از مدرسه مي آيد، يا به جاليز خيار کربلايي احمد مي رود يا سري به جاليز هندوانه مشهدي عباس مي زند يا به پسته تکاني مي رود يا در شخم زدن زمين به يکي کمک مي کند و در برداشت محصول به ديگري و به اين ترتيب خانواده سرپا مي ماند و از نظر مالي در تنگنا نمي افتد. وقتي خانم معلمي از کرمان به زنگي آباد مي آيد، دنبال کسي مي گردد تا بچه اش را نگهداري کند، همه قمرخانم را پيشنهاد مي کنند تا مايه درآمدي براي آنها شود. قمر مادري فرزند آن معلم را بر عهده گرفته، ماهانه حقوقي مي گيرد و اين مطلب کم کم جا مي افتد که معلماني که براي تدريس به زنگي آباد مي آيند، خيالشان راحت است که بچه هاي کوچکشان را زني هست که مادري مي کند. تعداد آنها بيشتر مي شود و اين براي خانواده خوشحال کننده است، چون مادري کردن براي قمر کار سختي نيست و يونس اين کار را براي او بيشتر از کارهاي ديگر مي پسندد، هرچند خود به کارهاي سخت تر تن مي دهد؛ خشت مالي مي کند، صدتا و هزارتا و آنها را مي فروشد تا با پول آن زندگي را که به سختي خشت شده است، بگذرانند و راستش را بخواهيد، دارم کلافه مي شوم که چرا در اين همه فصولي که از سر گذرانده ايم، حاج يونس خودي نشان نداده است؟ آيا در اين همه اشتباهي وجود ندارد که او تصحيح کند؟ مي دانم و مطمئنم که در ميان خوانندگان است. احساس كردن حضور دو چشم ماورايي در ميان هزاران چشمي كه به مردمكان قهوه اي و مشكي و به ندرت آبي مرا مي نگرند،كارسختي نيست. حاجي جان، با تاييد كار تا اينجا به من براي ادامه قوت قلب مي دهي. پس چرا خودي به من نمي نمايي؟ تويي كه به جسم كبوتري در مي آيي تا ....
چه بگويم؟

ناگهان برحاشيه دستنوشته من اين خطوط پديدار شد :
بسم ا... الرحمن الرحيم
1-اگر شما انتخاب شده ايد، به دليل روش تحليلي كار شماست. پس انتخاب شما همان تاييد كار شماست.
2-اشتباهي صورت نگرفته است كه مجبور به دخالت شوم جز آنكه شفاي مادرم بيشتر از آنكه رحمت خداوند بر من و برادرم مرتضي باشد ، بر پدرم بوده است، زيرا خداوند نمي خواست زندگي بر او بيشتر از آن سخت شود. مرگ همدم در طاقت او نبود و چون فردي صالح بود، خداوند بر او اين رنج را نپذيرفت.
3-درست است كه پس از مرگ پدرم ، من مرد اول خانه شدم ، اما مادرم قوي تر از آن بود كه به من متكي باشد.
4-مبادا حق مرتضي ضايع شود. او در بيشتر كارها پس از مرگ پدرم همراه و كمك من بود.
5-در نوشتن محكم باشيد و جز به رضاي خدا نينديشيد ، زيرا بسياري از دقايق در زندگي من وجود دارد كه متاسفانه به رضاي ديگران انديشيده ام كه رضاي خدا در آن نبوده است. پس شما به حذف آن دقايق همت كنيد،‌هر چند خداوند مهربان از هر آنچه قصور در زندگي من بوده است، در گذشته است. والسلام

از شدت هيجان چنان مي لرزيدم كه ترسيدم قلبم تاب نياورد. آقا مرتضي را صدا كردم و با چشماني اشكبار دستخط حاج يونس را نشانش دادم و گفتم :
اين دستخط را مي شناسيد؟
با دقت نگاه كرد و ناباور به من خيره شد. گفت: خط حاج يونس است! و حيران به خط نگاه كرد و باز به من.
پرسيد: اين را از كجا آورده ايد؟
توضيح آنچه خوانندگان مي دانند ،‌ملال آور است ؛ اما جذاب آن است كه او پس از شنيدن توضيح من آنقدر هيجان زده شد كه بي كسب اجازه از من نوشته شهيد را با خود برد و لحظاتي بعد صداي گريه و فرياد زن ها و بچه ها بلند شد. همسرش نام او را صدا بزند و بچه هايش بابا بابا كنند و من نيز كه قادر به حفظ اشك هايم نيستم، به اين فكر كنم كه چرا حاج يونس براي ارتباط برقرار كردن با من از روش هاي غير معمول استفاده مي كند؟
آمدن به خواب امري طبيعي تلقي مي شود ، اما تلفن زدن و بر كاغذ نوشتن و در جسم يك كبوتر حلول كردن هر چقدر هم كه ملموس باشد و به چشم خود ببيني و به گوش خود بشنوي ، باز هم باور آن براي كسي كه نديده است، سخت است. ناگهان صداي او بلند شد ، نه از روبه رو يا از پشت سر كه از همه جهات، ومن كه به هر سو مي چرخيدم ، در وضوح صدا تغييري احساس نكردم:
_ بستگان و دوستان را به همان خوابشان رفتن كفايت است،‌اما تو كه راوي مني ، بايد حضور مرا احساس كني و لمس كني و دريابي كه آنچه نامش عند ربهم يرزقون است ، چيست؟ كه اذن خداوند به شهيد تا به كجاست؟ كه شهيد عزيز كرده خداوند است و هر شهيد بنا به درجه اش نزد حق تعالي مي تواند تا آنجا پيش رود كه علاوه بر حضور در خواب به حضور در بيداري نيز اقدام كند تا مايه عبرت غافلان گردد تا اين دنياي فاني را كه كفي بر دهان ابديت است ، به هيچ گيرد و بداند آنچه حقيقي است ،‌نه دنيا كه آخرت است. پس تو روايت كن مرا آنچنان كه به قدرت لايزال حق تعالي دنيا را در مشت دارم و دلم براي دنيا زدگان سخت مي سوزد كه غافلانند....
زانو زدم و دست هايم را دراز كردم تا به دستاني كه مي دانستم دست دراز شده ام را رد نمي كنند، لمس شوم ، و شروع كردم به گريه كردني سخت و به صدايي بلند كه تاب نگه داشتن نفس را در سينه نداشتم. گفتم: حاجي جان، شفاعت ما يادت نرود... و سر بر سجده گذاشتم و ناليدم :دريغا...

اگر اتفاق غير مترقبه اي پيش نيا يد ،به حول و قوه الهي با اين فصل کتاب رابه پايان مي برم .فصلي که در آن نشستي براي پرداختن به وجوه نظامي شخصيت حاج يونس از ديد همرزما نش برپاست آقايان سليماني ،خوشي ،محمد زنگي آبادي و نجف زنگي آبادي در اين مجلس حاضرند و حامل بسيار سلامي از دوستان ديگري که مايل بو ده اند در اين جلسه حضور پيدا کنند ،اما متاسفانه امکان حضور برايشان فراهم نشده است و خواهش کردند اگر مي شود ،اين نشست را براي فرداشب هم تکرار کنيم .خدمت اين دوستان عرض کنم که همه چيز بستگي به اين فصل دارد ،فصلي که به هيچ وجه قابل پيش بيني نيست چگونه سامان خويش را پيدا کند ،زيرا برخلاف نظر دوستان اين من نيستم که او را تعيين مي کنم ،بلکه اوست که چون نطفه اي در رحم مادر پرورش پيدامي کند بي آنکه مادر از کيفيت اين رشد آگاه باشد ،بي آنکه بداند پسر است يا دختر ،يا بداند زشت است يا زيبا ،هر چند نقش مادر براي رشد اين نطفه حياتي است و بي وجود او آن رشد امکان ندارد .
دوستان حاضر همه با هم ساعتي پس از اذان مغرب آمدند و هر يک علاوه برهديه اي که براي مصطفي و فاطمه خريده بو دند ،طبق قراري از پيش تعيين شده باآن که در خانه آقا مصطفي همه چيز بود يکي شيريني و يکي ميوه
مي آورد ،طوري که مجلس به چند نوع ميوه و شيريني آراسته شد .همه آنان با ديدن دست خط شهيد منقلب شدند ،گريه کردند و دست خط را بوسيدند و از آن شهيد طلب شفاعت کردند .دست خط شهيد همچنان که بر معنويت مجلس افزود ،مجلس را از نشاطي آکند که از درک حضور شهيد در ميان ماست . آقاي سليماني اجازه خواستند که از اين دست خط صد ها زير اکس بگيرد و پخش کنند تا نشانه اي باشد براي کساني که به راحتي از خون شهيدان براي رسيدن به اميال خود مي گذرند .من هم دست خط را به شرط آن که به من باز گردانده شود ،در اختيار ايشان گذاشتم .
مي بينم که لبخند از لبها نمي افتد ،چرا که دوستان من به گفته خود پس از مدت ها در مجلسي گرد آمده اند که فقط به خاطر حاج يونس برپاست و قرار است از او بگويند و از او بشنوند و اين همه با احساس حضوري قوي او در مجلس است .مصطفي و گل فاطمه هم حضور دارند و همه دوستان را صميمانه عمو جان خطاب مي کنند .همسر وخواهر و ديگر وابستگان شهيد و همسران دوستانش در اتاق ديگر هستند و منتظر اشاره قلم من که کي سخن را به نظمي در آورم که قافيه و رديفش حاج يونس است .نمي دانم او در اين لحظه در کداميک از اشياي اين اتاق حلول کرده است ،اما هست ،به قوت حضور آن کبوتر و به وضوح دست خط خويش .
گفتم :من حاضرم .و لبخند زدم به چشماني که ناگهان انگار به نوري جز نور خود درخشيدند .آقاي سليماني گفت :پس شما به ما خط بدهيد .گفتم:جسارت مي کنم ،اما براي اين که به قاعده عمل شود و فصل بيست و پنجم که از نظر من مهم ترين فصل کتاب است ،سامان پيدا کند ،بهتر است گزيده بگوييم و جاي تکرار ،حرف هاي يکديگر را تکميل کنيم .آقاي خوشي گفت :شما بگوييد از کجا شروع کنيم ؟گفتم :در فصل هاي پيش اگر نه مبسوط ،به زندگي حاج يونس پرداخته شده ،آن قدر که نياز خوانندگان ما را مرتفع مي کند چيزي که فصول پيش از آن عاري است ،نقش حاج يونس در جبهه هااست .خوانندگان مايلند بدانند که ايشان در جبهه ها چه مسئوليت هايي داشتند و چطور عمل کردند .محمد زنگي آبادي گفت :چطور مي خواهيد اين همه مطلب رادر يک فصل جا بدهيد ؟لبخند زدم .گفتم :راهش را پيدا مي کنيم .
جمع به شيطنتي که در پاسخ من بود ،خنديد .آقاي خوشي گفت :اگر علي ساربان است بلد است شترش را کجا بخواباند و بلند خنديد و با کف دست محکم روي زانوي محمد زنگي آبادي کوبيد .نجف زنگي آبادي گفت :پس شما هر جا لازم ديديد ،صحبت ما را قطع کنيد .جمع نظر او را تاييد کرد و من با شر مند گي عرض کردم اين کار از من بر نمي آيد .به صداي بلند خنديديم و من افزايش نو ر چراغ رااحساس کردم ،طو ري که از شدتش يک لحظه چشم هايم را بستم .وقتي چشم هايم را باز کردم ،نور چراغ به همان شدت بود .
نمي دانم آيا دوستان متوجه بودند يا نه ؟
به اين نکته اشاره نکردم تا حواس دوستان به آنچه مي خواهم جمع باشد .گفتم :پيشنهادي دارم که اگر مورد قبول واقع شود ؛تکليف همه روشن خواهد شد .
که از کجا شروع کنيم ،چه بگوييم و به کجا ختم کنيم .
_ خوب است
_عالي است
_ما همين را مي خواستيم. گفتم :بسيار خوب ،مي شود به مسئوليت هايي که ايشان داشته اشاره کرد و اگر مطلب مهم يا خاطره اي از آن مسئوليت به ياد هر يک از دوستان آمد ،تعريف کنند .آقاي سليماني لبخند زد : به کجا ختم کنيم ؟گفتم :به شهادت او .ناگهان آقاي خوشي زد زير گريه و گريه او انگار دريايي باشد ،امواجش را بر ساحل چشمان همه ما ريخت و اين بهترين شروع بود ،آقاي خوشي با صدايي که بغض آن رابالا و پايين مي کرد ،گفت :اين گريه نه براي رفتن او که براي ماندن خود است و به زانوي خود کوفت .نجف آقا و محمد آقا به پيشاني زدند و آقاي سليماني سرش را زير انداخته بود و بدنش راآرام آرام تکان مي داد .فاطمه ومصطفي با حزن به تک تک ما نگاه
مي کردند .آن که گريه راختم کرد شروع کننده اش بود گفت :اولين مسئوليت او آموزش نيرو هابود .
آقاي سليماني سر تکان داد و گفت :درست است .
آقاي خوشي ادامه داد :تو کار آموزش از کارايي خيلي خوبي برخوردار بود .
محمد آقا گفت:اوبه مسائل نظامي و انواع صلاح ها و طرز به کار گيري و آموزششان آشنا بود ،براي همين هم آموزش تاکتيک داشت و هم آموزش سلاح .
آقاي سليماني گفت:همين آشنايي با تکتيک و اسلحه باعث مي شد تو ماموريت هايي که به عهده داشت بتواند خوب تصميم گيري کند. اين خيلي مهم است که آدم بداند چه گلوله اي به طرفش مي آيد . انفجار هايي که که صورت مي گيرد ،مال کدام سلاح است .آقاي خوشي گفت :اگر بگويم همه فن حريف بود ،گزافه نگفته ام .راننده بلدوزر زخمي مي شد ،خودش مي نشست پشت بلدوزر و کار را ادامه مي داد .براي راننده تانک اتفاقي مي افتاد ،خودش تانک را به حرکت در مي آورد .توپچي مجروح يا شهيد مي شد جاي او را مي گرفت .آقاي سليماني گفت :براي همين نيرو به چنين فرماندهي اعتماد مي کرد و حر فش را مي خواند .نجف آقا گفت :در ياد دادن خيلي وسواس نشان مي داد و از
نيرو ها هم توقع داشت که با دقت ياد بگيرند .آقاي خوشي گفت :جدي بودنش را در آموزش خيلي از نيرو ها تحمل نمي کردند .گله مي کردند .
آقاي سليماني لبخند زد وگفت :کار به شکايت هم کشيده است. آقاي خوشي گفت:حتي يکي از بچه ها ،اسم نمي برم ،آمد به من گفت :اين حاج يونس عمله افغاني مي خواهد .من ديگر با او کار نمي کنم .بريده ام. نجف آقا گفت :اين به خاطر احساس مسئوليتي بود که داشت .ماموريتي که به او مي سپردند بايد دقيق انجام مي داد و براي همين از نيرو ها توجه کامل مي خواست و اين براي بعضي که توي کار خيلي جدي نبودند طاقت فرسا بود . محمد آقا لبخند زدو گفت:نمي گذاشت نيرو ها يک لحظه از زير کار در بروند يا بي کار بمانند .يعني خو دش هم همين طور بود .پا به پاي نيرو ها کار مي کرد . وقتي هم که کار ها انجام مي شد ،مي نشست قرآن و نهج البلاغه مي خواند.
نجف آقا گفت:خيلي کم استراحت مي کرد .آقاي خوشي گفت:خيلي روي خودش تسلط داشت .مثلا مي گفت من مي خواهم بيست دقيقه بخوابم .چشم هايش را مي بست و درست بيست دقيقه ديگر باز ميکرد در حالي سر حال و قبراق شده بود .
گفتم:فرموديد از ايشان شکايت شده است .واقعا !! آقاي خوشي گفت:متاسفا نه بله .آقاي سليماني گفت :چه جاي تاسف است وقتي دادگاه حکم برائت او راصادر کرد ؟
گفتم :پس کار بالا گرفته است .آقاي خوشي گفت :بعد از عمليات رمضان حاجي به يک سري از گردان ها آموزش مي دادو البته طبق روش خودش سخت گيري مي کرد تا نيرو ها زبده شوند .مثلاشب ها ساعت دو يا سه بر پا مي داده و نيرو ها را در کوه و دشت مي دوانده، جلويشان مين منفجر
مي کرده، براي همين عده اي از نيرو ها شکايت مي کنند و از دادگاه حاجي را مي خواهند و به او اعتراض مي کنند که کجاي قرآن نوشته که نيروهابه دليل عدم آموزش صحيح و آماده نبودن جسماني بروند مجروح شوند ،شهيد شوند ؟دادگاه نظر او راتاييد مي کند و البته سفارش مي کند که قدري
ملايم تر رفتار شود .
نجف آقا گفت:بس که خودش در مقابل سختي ها صبور بود ،فکر مي کرد ديگران هم مثل خودش هستند .ديدم که نور چراغ به نور عادي خود بر گشته است اما بي قراري مصطفي مرا با شک انداخت که آيا اينک جسم او ميزبان پدر است ؟
آقاي سليماني گفت:صبرش؛مقاومتش واقعا مثال زدني بود .چند تا از بچه ها خيلي مقاوم بودند ،يکي علي شفيعي بود ؛يکي حاج اکبربختياري بود و يکي هم حاج يونس .ديگران شايد يکي دو روز بيشتر زير آتش سنگين دشمن تاب
نمي آوردند .حساب کنيد .شبي صدها گلوله روي سر آدم بريزد ،روحيه اي براي آدم باقي نمي ماند ،اما حاج يونس انگار هر چه اوضاع سخت تر مي شد ؛شادتر مي شد و بيشتر نيرو مي گرفت .عمليات والفجر هشت چند ماه طول کشيد ،حالا از آماده سازي قبل و تثبيت بعدش بگذريم او تمام مدت ،آنجا بود بدون اين که يک روز بيايد اهواز و مثلا حمامي برود و...
آقاي خوشي گفت:صبر او در مقابل شهادت دوستان هم مثال زدني بود .تو لحظاتي که دوستان آدم شهيد مي شوند ،خيلي سخت است که بتواني خودت را کنترل کني .
آقاي سليماني گفت :به عنوان فرمانده مسئوليت آدم سنگين تر است ،چون همين که شروع کني به گريه کردن و ضعف نشان دادن ،روحيه نيروها را پايين مي آوري .حاج يونس اگر عزيزترين دوستانش هم کنارش شهيد
مي شدند ،خم به ابرو نمي آورد وسريع او راجمع جور مي کرد و به عقب
مي فرستاد .
نجف آقا گفت: در صورتي که وقتي در ختم يکي که شهيد شده بود ،شرکت
مي کرد ،زار مي زد و حتي به چشم خودم ديده ام که روي سنگ قبر
مي خوابيد و آن را مي بوسيد .
محمد آقا گفت :طوري گريه مي کرد که هر کس نمي دانست ،فکر مي کرد پسري در مرگ پدرش گريه مي کند يا پدري در مرگ پسرش .
آيا فاطمه از خستگي جسم خود خواب رفته يا از آرامش حضوري که او را به مهر خويش خوابانده است ؟
نجف آقا گفت :صبور و مقاوم و غيرتمندبود .
آقاي خوشي گفت :غيرت از اين بالاتر که تو لحظات بحراني جنگ که گاهي همه چيز نزديک بود از دست برود ،حاجي با غيرت و شجاعتش بحران رارفع
مي کرد ؟
آقاي سليماني گفت:تو بعضي بحران ها يا فرمانده بايد خودش .حضور داشته باشد يا نماينده اي بفرستد که قدرت تصميم گيري بالايي داشته باشد و در ضمن مورد قبول نيرو ها باشد .يعني نيروها او رابشناسند و بدانند که مرد عمل است و قدرت اين رادارد که آنها رااز بحران خارج کند .حاج يونس يکي از اين افراد بود .مثلادر کربلاي سه وقتي اوضاع بحراني شده بود طوري که پيشروي ديگر ممکن نبود و نيروها کاملا زمين گير شده بودند و دشمناز هر طرف روي سرشان آتش مي ريخت ،يک دفعه حاج يونس است که به عنوان راه گشا در آن حجم آتشي که کمتر کسي جرات سر بلند کردن دارد ،بلند مي شود و تير بار را روي ارتفاعات مستقر مي کند و با تير اندازي خود را ه رابراي پيشروي بچه ها باز مي کند .اين نه تنها دل شير مي خواهد که غيرت حاجي را نشان مي دهد که نمي گذارد آنچه به دست آمده ،از دست برود،حتي به قيمت جانش .
آقاي خوشي گفت :تو کربلاي پنج هم همين طور بود .
محمد آقا سر تکان داد وگفت :کربلاي پنج
در کلامش مي شد تصور شهادت حاج يونس را ديد و من متوجه شدم که فاطمه بيدار شده است و با دقت به صحبت هاي ما گوش مي دهد .حالت خواب آلودگي داشت .پس خواب نبوده بلکه چشم به روي ما بسته بوده و به روي پدر گشوده بوده است.
آقاي خوشي گفت:تو همين عمليات است که به يکي از بچه ها مي گويد عمر من مثل خورشيد در حال غروب است .صداي گريه از اتاق زن ها برخواست.
محمد آقا گفت:حاجي عمليات را به خوبي پيش برد تا اين که تير خورد.
آقاي خوشي گفت :با وجود تيري که خورده بود دست بردار نبود.
محمد آقا گفت:به زور با آمبولانس از خط مي آوردنش عقب تا تخليه شود که همان جا گلوله توپي ِآمد و...
نجف آقا گفت :من تو اسارت بودم که خواب شهادتش را ديدم. شب شهادت حاجي خواب ديدم که رفتم در خانه شان . در زدم مادرش در را باز کرد .پرسيدم يونس کجاست ؟گفت صبر کن صدايش کنم .او که رفت يونس آمد با هم پياده راه افتاديم .يک دفعه ديدم تو ماشين نشستيم و با سرعت مي رويم .خانمش هم عقب نشسته بود و مصطفي را بغل داشت . يک دفعه ديدم تو بيابانيم و از ماشين هم خبري نيست .همين طور که پياده مي رفتيم رسيديم به يک رشته سيم برق .حاجي همين که مي خواست از روي سيم ها بگذرد ،سرو گردن و دست راستش خوردبه سيم ها .سريع مصطفي را به دست من داد و محو شد .من هر چه به اطراف نگاه کردم او رانديدم . اولين فکري را که پس از بيداري به ذهنم رسيد اين بود که حاجي شهيد شده و شروع کردم به گريه کردن .فردا راديو عراق اعلام کرد که لشکر 41 راتار ومار کرده و تعدادي از فرماندهانش از جمله حاج يونس شهيد شده اند و نفسي را که حسرت سنگينش کرده بود ،با صدا بيرون داد و من از سنگيني نفس او احساس کردم هواي اتاق سنگين است .نه آنکه کسي سيگار بکشد .يا هوا مانده باشد هوا تر وتازه بود ،حتي فر حبخش، اما سنگين آن هوايي که آدم را از خوشي لخت مي کند و به خواب مي برد ،مثل خنکاي سايه درختي در کنار جويي که آبش با فشار مي گذرد .مطمئن بودم اين ازاثر حضور شهيد است که فرزندان و دوستان و همسر و خانواده اش را و مرا به اين هوا مي نوازد .که اين خانه انگار جدا افتاده از زمين است .معلق است درآسمان و مي خواهد ما راخواب کند تادر خواب بر ما ظاهر شود و من احساس کردم فصل بيست و پنجم فصل پرواز است نه فصل نشستن و اين فصل ديگر قرار شنيدن ندارد بلکه به هواي ديدن مي تپد و مرا وا مي دارد که بگويم :شما هم احساس
مي کنيد؟
پرسيدند :چي را ؟
گفتم :حضور شهيد را؟
از نگاهشان فهميدم که منظو رمرا متوجه نشدند و فکر مي کنند منظورم از حضور خاطره شهيد است.
گفتم:آخر اگر شما فقط دست خطش را ديده ايد ،من صدايش را شنيده ام !!باحيرت به هم نگاه کردند .گفتم :با تلفن .حيرت بدل شد به نا باوري .گفتم :خواهش مي کنم شک نکنيد .باعث مي شود او اين مجلس را ترک کند .
آقا مرتضي گفت :داداش ديشب به خواب من آمد و ساعت ورود ايشان را به زنگي آباد گفتو سفارش کرد که بروم سراغشان .گفتم دست خطش را چه ي گوييد ؟آن که جاي شک ندارد .دارد ؟
آقاي سليماني گفت:ما شک نداريم...يعني من...
نجف آقا گفت :شک نيست،حيرت است.ديدن چنين چيزي کم نيست .
محمد آقا گفت :معجزه است .
آقاي خوشي گفت:راستش رابگويم ،اگر دستخط را نمي ديدم ،دستخطي را که مي شناسم و اگر جوهرش به اين تر وتازگي نبود ،باور نمي کردم،اما حالا هر چه بگوييد باور مي کنم . اگر بگوييد اينجاست ،شک نمي کنم .اگر بگوييد الان ظاهر مي شود و خود را به ما که آرزوي ديدارش را داريم ،نشان مي دهد ،باور مي کنم و به احترام حضو رش مي ايستم و منتظر مي مانم تا ظاهر شود .آنچه آقاي خوشي گفت ،مرا لرزاند و آن طور که آماده ايستاد که انگار قرار است حاج يونس ظاهر شود ،به نظرم آمد که شدني است ،مي شود ،و اين ،آن قدر جدي شد و جا افتاد که همه بر خواستند .اندام آقاي خوشي از شدت گريه بي صدا تکان مي خورد .صداي گريه زنها که از اتاق برمي خواست ،او هم صداي گريه اش را رها کرد .ديدم اوضا ع دارد از دست من خارج مي شود .که فصل هواي خود را در سر دارد و قلم به راهي مي رود که هواي اوست و هواي او هواي رهايي است و مرا از خود بي خود مي کند که بي اختيار شوم وفرياد بزنم (حاجي ...حاج يونس عزيز )نجف آقا فرياد زد :يونس جان ...
آقا مر تضي گفت :برادر.
آقاي سليماني مبهوت گفت:حاجي جان ...
صداي همسرش برخاست :حاج آقا ...
به فاطمه و مصطفي خيره شدم ،حيران که هواي فصل گرفته بودشان ،به من خيره نگاه مي کردند .
گفتم :شما چرا ساکت ايستاده ايد ؟چرا پدرتان را صدا نمي زنيد ؟و به طرف فاطمه خيز بر داشتم .
گفتم:مگر نمي خواستي او راببيني ؟فاطمه گريان به طرف اتاق زن ها دويد و مصطفي پشت دستهايش را به روي چشم هايش کشيد و آرام گفت :بابا جان گفتم :بلند تر .
مصطفي فرياد زد:بابا.
فرياد او گريه زنان را به شيون و گريه ما را به اربده اي بدل کرد که از آن حاج يونسي عظيم برآمد .فرياد زدم:حاجي ...تو را به شهادتت قسم که اگر اذن داري ،خودت را برما نمايان کني ،حتي يک لحظه ،که ببينيمت ...لمست کنيم ...متبرک شويم ...
_ ناگهان چراغ پر نور شد و ناگهان خاموش شد .از شدت تاريکي فهميديم که چراغ اتاق ديگر نيز خاموش شده است .فقط صداي شيون و فرياد به نام حاج يونس بلند بود .که ناگهان آن همه تاريکي به ظهور نوري ملايم روشن شد و بيشترو بيشتر رنگ گرفت تا به رنگ طلايي حضور او متوقف شد در هيات يک آدم ،رشيد که در برابر چشمان حيران ما زير فشار خرد کنندصداي قلب ما شروع به چرخش کرد و برابرهر يک از ما ايستاد و ماتفقد شديم و مهرباني از ما گذشت و سپس به اتاق ديگر رفت و ما که ايستاده بوديم و يونس يونس از زبانمان نمي افتاد ،طاقت از دست داديم و افتاديم و من فکر کردم مگر قلم خود شهيد بتواند اين ظهور رابنويسد .آن نور طلايي به اتاق باز آمد و به همان ملايمتي که ظاهر شده بود ،محو شد و من دلم نمي خواست چراغ روشن شود. دلم مي خواست درآن تاريکي که همه چيز درش پيدا بود ،سر به سجده برم وفريادزنم :عنده ربهم يرزقون ...
علي موذني
_ببخشيد ،کي؟!
_يونس زنگي آبادي .
وحشت زده گوشي را گذاشتم و با چشماني از حدقه در آمده به پنجره خيره شدم که در پس خود از ميان تاريکي دو چشم را خيره من کرده بود .
نظر ها
افزودن جدید
نوشتن نظر
نام:
ایمیل:
 
آدرس سایت:
عنوان:
قالب نوشته:
[b] [i] [u] [url] [quote] [code] [img] 
 

3.26 Copyright (C) 2008 Compojoom.com / Copyright (C) 2007 Alain Georgette / Copyright (C) 2006 Frantisek Hliva. All rights reserved."

 
 
Mitra Global CMS Mitra Global CMS Mitra Global CMS